https://srmshq.ir/7p2zob
همۀ آن سالها فکر میکردم ما در حبابی نامرئی زندگی میکنیم. کنار بقیهایم اما از آنها جداییم. حباب نمیگذاشت واقعیت زندگی را لمس کنیم. همه چیز را میدیدیم اما تا میخواستیم دستمان را دراز کنیم و چیزی برداریم، حباب نمیگذاشت.
الکساندر همن در جستار درخشانش دربارۀ سوگ فرزند، تعبیر مشابهی از این وضعیت دارد و از آکواریوم شیشهای حرف میزند:
«بیرون را میدیدم و آدمهای بیرون هم من را میدیدند، اما در محیطهایی کاملاً متفاوت زندگی میکردیم. ما مشغول کسب دانش ناخوشایند و دلسردکنندهای بودیم که در دنیای بیرون نه کاربردی داشت و نه برای کسی جذاب بود.»
آن وقتها گاهی درگیر این میشدم که مثلاً دوستم که خواهرش مبتلا به چنین دردی نشده دقیقاً به چه فکر میکند. آن بخش ذهنش که پر از بیماری و دکتر و وحشتِ از دست دادن نیست، مشغول چه فکری است. یا مثلاً همکارم در فلان موقعیت مشابه چقدر بیشتر از من لذت میبرد و چقدر بهتر از من میتواند کار کند. دائم درگیر مقایسۀ خودم با دیگران بودم. با همۀ این مقایسهها باز میدانستم دو نفر هستند که من، یکقدم عقبتر از آنها ایستادهام. (از متن کتاب)
ما ایوب نبودیم؛ سیزده روایت است در باب مراقبت، برای کسانی که همیشه مراقباند، اما کسی مراقبشان نیست.
در واقع چند مواجهه بود با مراقبت از دیگری.
دلم میخواست صاحبان تمامی این روایات را بغل کنم، بابت جهانبینیِ تازهای که به من هدیه کردند.
در یادداشت ناشر جملاتی بود که همان ابتدای کار، قلبم را لرزاند:
«برای نوشتن این یادداشت، سکوت لازم دارم اما سکوت، اولین چیزی بود که مراقبت تصاحب کرد و دیگر برنگرداند...»
راویان؛ با حضرت ایوب، وجه مشترکی دارند و آن آزمونها و رنجهایی است که از سر گذراندهاند و همین موضوع، تجربیات حاصل از این مسیر ناهموار که حالا در اختیار ماست را بسیار خواندنی و ملموس کرده است.
این مراقبها در این نوشتهها به ما میگویند که توانستهاند مثل هر انسان دیگری صبور باشند، خسته بشوند، کم بیاورند، شکایت کنند اما باز به مسیر درست برگردند.
کتاب، به هیچوجه شعاری نیست. نصیحت نمیکند؛ بلکه منتهای تلاشش این است که بگوید عدم صبوری و بریدنهای این مسیر، بخشی از انسان بودن است و گاهی مراقبت، مفهومی جز محبت و تاب آوری توأمان ندارد.
از آن جایی که به تازگی سالگرد زلزلۀ بم را پشت سر گذاشتیم، بد نیست به بخشی از تجربۀ زهرا صنعتگران در روایتی با عنوان «پس از مرگ سهراب میرسیدیم» که مشابه شرایط چنین وقایعی است، اشاره کنم:
«همه ما رفته بودیم مراقب زلزلهزدهها باشیم اما واقعیت این بود که ما بعد از مرگ سهراب میرسیدیم. مایی که گاهی دلمان برای آن بازماندۀ مغموم میسوخت، گاهی چشممان از تصور رنجهای مشابه و تعمیمشان به تمام شهر خیس میشد.
گاهی خیال میکردیم باید تاوان زنده ماندنمان را بدهیم و مراقب آنهایی باشیم که آنچه بر سر ما نیامده بود را تحمل میکردند.»
به خواست فاطمه ستوده دبیر و گردآورندۀ روایات، این سیزده راوی از تجربۀ مراقبت خودشان و موقعیتهای بغرنجی که سرنوشت با آنها مواجهشان کرده نوشتهاند و آنها هم با جهانبینی منحصر به فرد خود، به واژۀ مراقبت، معنا بخشیدهاند و ما را در مسیرشان با خود به دل داستان زندگیشان میبرند. تجربۀ شخصی من از خواندن این کتاب، شگفتانگیز بود چون کمابیش در حال گذراندن چنین دورانی در زندگیام بودم.
این روزها نشر اطراف، ناشر تخصصی جستار شده است و تلاشهایش برای معرفی این قالب و ارتباط با مخاطبان و راضی کردنشان، بسیار تحسینبرانگیز است. خواندن کتابهای این نشر را به کسانی که به روایات انسانی، جستار و ناداستان علاقه دارند، به شدت توصیه میکنم.
https://srmshq.ir/g0yn3i
«سایۀ باد»، کتاب خیلی توصیه شدهای هست برای خوندن. نوشتۀ «کارلوس روئیت ثافون» ِ اسپانیایی و کتابی درباره کتاب... در جایی از این کتاب در همین مورد نوشته: «یک بار در کتابفروشی پدرم از زبان یکی از مشتریهای دائمی شنیدم که میگفت بسیار بهندرت اتفاق میافتد با کتابی مواجه شویم که تأثیر و نفوذ آن با خواندن اثری برابری کند که برای نخستین بار روح و جانمان را به چالش کشیده است.
آن نخستین تصاویر، پژواک و کلماتی که فکر میکنیم برای همیشه پشت سر گذاشتهایم در تمام طول زندگی همواره همراهمان خواهند ماند و در ذهنمان کاخی بنا میکنند که دیر یا زود _اهمیتی ندارد چند کتاب خواندهایم، چند جهان ناشناخته را کشف کردهایم، تا چه حد آموختهایم و چقدر فراموش کرده باشیم_ بار دیگر به سویشان بازخواهیم گشت. حالا هر بار گفتههای آن مرد را به خاطر میآورم میدانم که تأثیر صفحات آن کتاب بر من چنان بوده که هیچگاه در میان هیچیک از قفسههای گورستان کتابهای فراموششده آن را باز نیافتهام.»
داستان این کتاب در شهر بارسلون اتفاق میافته. پسربچهای ۱۰ ساله با پدرش در یک روز سرد به گورستانی از کتابهای فراموش شده در شهر قدیم بارسلون میره و اتفاقاتی که از اونجا شروع میشه... حالا به نظرم هر کدوم از ما کتاب یا کتابهایی خوندیم که با روح و وجودمون عجین شده و حتی گاهی خودمون رو در دل کلمات و تصاویر براومده از اون جستجو میکنیم... کتابهایی که انعکاس مفاهیمی مثل زندگی، عشق، ترس، هیجان و چیزهایی از این دست بودن و هر رویدادی رو با اون چیزی که در ذهنمون از اون کتابها و کلماتشون بوده میسنجیم... انگار که اون روایتها و کلمات و تصاویرشون جزئی از زندگی ما شده باشه.
https://srmshq.ir/fxqcu2
یک شاعر آمریکایی هست به اسم «رانویلیس» که اشعارش در ایران هم منتشر شده. یک شعر کوتاه ازش خوندم که خیلی واقعی بود و گویای تطور و تحول درونی آدمها...: «روزی، روزگاری انگاشتم که صدایی هستم و پنداشتم که دنیایی را دگرگون میسازد اینک سکوتی هستم که مرا دگرگون میسازد...»
چقدر هم که ما آدما خیلیامون با سر پرشور در دوره جوونی به نیت تغییر جهان قدمهامون رو برمیداریم و روزی روزگاری میبینیم که باید با آرامش، اول خودمون رو تغییر بدیم و اگر قرار به تغییری در جهان هم هست جز با تغییر خودمون برای درک و فهم بیشتر دنیا و تفسیرش ممکن نیست... همین شاعر در شعر دیگهای از ناامیدی برای دوست داشته شدن توسط کسی که دوستش داریم میگه...: «آسمان شب در سرانگشتانش میزیست هوا چونان الماسی بر پوستش میدرخشید او هر چیزی خواهد شد همه چیز مگر دوستم داشتن...» که البته خب اون دوست داشتنی که شکل میگیره و نگاهی رو که به وجود میاره و در شعر ویلیس هم به قشنگی پیداست خیلی مهمتر از نتیجهای هست که بعدها حاصل میشه...
حالا که به اینجا رسید این شعر کوتاه خیلی قشنگ رو هم از این شاعر بخونیم تا بیشتر با فکری که در سر داشته آشنا بشیم... «شعر چیست؟ یک عاشق که قلبت را بهتر از تو میشناسد شعر نوشتن شبیه چیست؟ چون در باران ایستادن است... »
https://srmshq.ir/y5l7an
شاید بحث راجع به اشتباه پسرک بود، شاید در مورد تربیت بد پدر برای او بود، شاید دربارۀ تأثیر جامعه امروز روی یک پسر سیزده سالۀ دنیاندیده بود، نمیدانم اما به هر حال این اتفاق افتاده بود.
مینیسریال نوجوانی (Adolescence) به کارگردانی (Philip Barantini) و تهیهکنندگی (Stephen Graham) که در این اثر بازی هم میکند، یکی از قابل ملاحظهترین سریالهای چند سال اخیر است. این مینیسریال چهار قسمت دارد و هر قسمت یک ساعت است.
از مهمترین خصوصیات این مینیسریال، long take است که درواقع یعنی هر قسمت را بدون کات دادن ضبط کردهاند؛ این سبک فیلمبرداری مهارت ویژه فیلمبردار و کارگردان و همینطور تسلط بازیگران بر دیالوگ، نقش و محیط را میطلبد. (Owen Cooper) در نقش جِیمی میلر، داستان یک پسربچه که متهم به قتل شده را به تصویر میکشد و او این کار را آنقدر جذاب و دقیق انجام داده که توانسته در اولین کار حرفهای خود، جایزه امی را در دست بگیرد. البته که نمیتوان از بازی (Stephen Graham)در نقش پدر جِیمی چشمپوشی کرد، شاید بتوان گفت نقشآفرینی او در این مینیسریال، بهترین بازی او در کل سابقه بازیگریاش باشد.
سرزنش، رنجی که گاهی ممکن است از ژرفای گناهی حیرتآور، وجود انسان را بسوزاند و گاهی هم شاید انسان به اشتباه، خودش را مقصر بشمارد و لایق سرزنش بداند؛ به نظرم این مهمترین موضوع این مینیسریال است؛ وقتی که پسر مرتکب گناهی میشود، پدر، خود را سرزنش میکند و میگوید شاید من برای او کم گذاشتهام؛ اما آیا این واقعاً درست است؟ شاید جامعه و پلیدیهایش به جان پسر سیزده ساله رحم نکرده و او را با اشتباهی گرچه بچگانه اما بزرگ و نابخشودنی، گرفتار کرده است؛ اما بُعد دیگر این داستان که توجه مخاطب را به خود جلب میکند، این است که پلیس و قانون همان جامعه، کودک و خانوادهاش را از تمام حقوقشان آگاه میسازد و در مقابل کوچکترین بیعدالتی میایستد. نباید از مقتول و جرم رخداده دور ماند؛ او از حق زندگی کردن محروم شده و خانواده او هم درگیر این موضوع است که چرا این اتفاق باید برای مامیافتاد؟
در هر قسمت از این سریال ما با وجوه متفاوتی از داستان آشنا میشویم؛ در قسمت اول با بیان مسئله و اتفاقی که خانواده پسر را گیج و نگران کرده است، روبهرو میشویم. در قسمت دوم با مأمور پلیسی مواجه هستیم که گرچه مدرک کافی برای گناهکار شمردن پسرک دارد، اما دست از تحقیق و ریشهیابی مشکل که واقعاً چرا باید دست به این عمل خشونتآمیز میزد، برنمیدارد.
در قسمت سوم پی میبریم که پسرک گناهکار با مشکلات و کمبودهای شخصیتی زیادی درگیر است و در همان قسمت شاهد یکی از بهترین بازیها و مکالمهها بین پسر و روانشناس او هستیم. در قسمت چهارم با خانواده پسرک مواجهیم؛ با عشقی که در یک خانه کوچک در جریان است و باور اینکه از همین خانه کوچک، قاتلی کوچک بیرون زده باشد، سخت است، اما هرچقدر هم این خانواده، زیبا و عاشقانه باشد، باز هم یکی از دلایل این قتل است.
نوجوانی، مفاهیم و نمادهای دیگری هم دارد و من شما را دعوت میکنم که با تماشای این مینیسریال از آنها لذت ببرید و در نهایتبه این سؤال بیندیشید که چه کسی مقصر بود؟ شاید همه چیز دست در دست هم داده؛ شاید هم نه.
https://srmshq.ir/8hbw6j
ناصر مسعود، آوازخوانی که جهان موسیقی را با زیروبم صدای یگانهاش رنگی تازه بخشید، اینک در خاموشی آرام گرفته است؛ اما میراث هنریاش همچون خطی روشن بر تارک آواز معاصر باقی است.
او نه صرفاً یک خواننده که مفسرِ موسیقی بود؛ هنرمندی که هر واژه را با دقت شاعرانه و هر نغمه را با وسواس موسیقایی در جای درست مینشاند. در کارنامهٔ او، تکنیک همواره در خدمتِ احساس بود: گذارهای نرم میان رجیسترها، ویبراسیونهای لطیف اما کنترلشده، بیانِ آوازیِ معنادار و جملهبندیهایی که بهتمامی نشان از درک عمیق او از ساختار ملودیک و ظرفیتهای رنگآمیزی صوتی داشت.
ناصر مسعود با تکیه بر شناخت دقیق از موسیقی ایرانی و آشنایی چشمگیر با جریانهای نو، به شیوهای دست یافت که هم به سنت احترام میگذاشت و هم مسیر تجربهگرایی را هموار میکرد. آنچه صدای او را ماندگار کرد، تنها توانایی فنی نبود؛ بلکه جهاننگریِ انسانی و شورِ بیمرزش نسبت به هنر بود. در اجراهایش صداقتی جریان داشت که شنونده را بیواسطه با جانِ آهنگ پیوند میداد. هرچند امروز سکوت، جای حضور او را گرفته، اما پژواک صدایش در حافظۀ شنیداری ما همچنان ادامه دارد—چونان آوایی که به جای خاموشی، بدل به زمانناپذیری شده است. یادش همیشه زنده و اثرش همواره الهامبخش.